متن های ادبی و دلنوشته های ویژه نامه نیمه شعبان ، ولادت امام زمان (عج)
متن ادبی((موعود))
موعود
موعودبیا حسن مطلع این شعر،نام توست سر انگشتانم از موسیقى الهام تو رقصان مرا آتش نزد این مستى جام از پى هر جام بیاور فصل ها را بویى از اردیبهشت عشق شبانه، آفتابى شو که آیینه در آیینه پرازرنگین کمان است آسمان دررقص پرچمها ببین منظومه هاى آفرینش رو به پایان است سراپا شور!گل کن!نوبت حسن ختام توست
و با هر واژه، ضرباهنگ پولادین گام توست و این گلنغمه ها آکنده از عطر کلام توست که افروزه ى این دور بى فرجام، جام توست شمیم این شقایق زارها مست از مشام توست تمام چشمها همه از خورشید همام توست برافراز آن شکوه سبز را، وقت قیام توست! سراپا شور!گل کن!نوبت حسن ختام توست سراپا شور!گل کن!نوبت حسن ختام توست
محمد تقى اکبرى
****
سپیده موعود
معبد دلم بىتو، ساکت است و ظلمانى از پىات روان کردم، در غروب تنهایى لحظه اى رهایى ده، اى ستارهى قطبى باز هم بهارى کرد، آسمان چشمم را در مسیر دیدارت اى سپیده موعود! از تبار اندوهم، چون شقایق صحرا الفتى ندارم با هر غم خیابانى
اى الهه ى خورشید، در شبى زمستانى ناله هاى پى در پى، گریه هاى پنهانى زورق وجودم را، زین محیط توفانى کوچ سبز آوازِ سهره هاى زندانى کوچه باغ چشمم را،کرده ام چراغانى الفتى ندارم با هر غم خیابانى الفتى ندارم با هر غم خیابانى
بهروز سپید نامه
****
نذر موعود «عج»
ازآسمانها بچرخان،چشمى براین خاک، موعود! بى آفتاب نگاهت ، بى تابش گاهگاهت برگیر فانوسها را، دریاب کابوسها را! در این غروب غم آهنگ،در بازىرنگ ونیرنگ با زخم، زخمِ شکفته، با دردهاى نگفته، در کوچه باغانِ مستى، تا پنجمین فصل هستى این فصل،فصل ظهوراست آیینه ها غرق نور است احساس من پرگشوده ست تا اوج افلاک،موعود!
برخاک سردىکه مانده ست اینگونه غمناک،موعود! مانده ست تقدیر گلها در چنگ کولاک، موعود! روئیده بر شانه ى شهر، ماران ضحّاک، موعود! گویا فقط عشق مانده ست،چون آینه، پاک;موعود! درانتظار تو مانده ست،این قلب صد چاک، موعود! آکنده از باور توست این عقل شکّاک، موعود! احساس من پرگشوده ست تا اوج افلاک،موعود! احساس من پرگشوده ست تا اوج افلاک،موعود!
سید حبیب نظارى
****
شوق دیدار موعود
تا اسیر گردش خویشم، بر نمى گردانم گرداب سایه ى سنگینى کوهم، بر نمى خیزد سرم از خواب جاده ام، پیچیده درمنزل; گردبارم عقده ها در دل; موج دور افتاده ازساحل; رود پنهان مانده در مرداب پا به پاى سایه سردر پیش، با نسیمى مىروم از خویش مى دهد آیینه ام تشویش، مى برد آشفته تا مهتاب . . . در شبى اینگونه وهم آور، یافتن، همرنگ گم کردن; باختن، بارى گران بر دل; بردنم، نقشى زدن بر آب کاش امروزى نمى آمد تا که فردایى نمى دیدم هر شبم فردا شبى دارد، اى شب آخِر مرا دریاب! بازدرمن;سایه اى پنهان ـ روبه رو با مرگ ـ مىگوید: بهترین فرجام تو میدان! آخرین پُل! اولین پایاب! گرچه تاریکم، رهایم کن! نیستم نومید ازین بودن خاطرم را مى کند روشن، جستجوى مقصدى نایاب پوستم را مى درد بر تن، جان به شوق دیدن موعود دل به سوى لحظه ى میعاد، مى شود از سینه ام پرتاب مى برد هر جا که مى خواهد، دستهاى ناتوانم را گردش گرداب وار خون، با هزاران ماهى بیتاب گردش گرداب وار خون، با هزاران ماهى بیتاب
یوسفعلى میر شکاک
****
موعود
تنها گواه پرسه ام در جستجوى آخرین موعود از کوچه ى آئینه تا بن بست حیرت، سایه ى من بود تنهاتر از باد و عطش با آب و آتش هم عنان بودم همراه با من آفتاب خسته، سنگین راه مى پیمود آرى ـ تمام خاک را گشتم به دنبال صداى تو ـ اما زمین ـ پژواک سرد آسمان ـ بر من درى نگشود! شبگیر تا شبگیر، بر نطع نمک از جاده ى زنجیر برگرده بار درد مى بردى مرا اى زخم بى بهبود! اکنون مرا بیهوده وامگذار و بى فردا به شب مسپار! مپسند اى یار، از خدایم ناامید از خاک ناخشنود . . . موعود، فرداى مرا با خود کجا بردى. که با فریاد مرگم درودى مى فرستد زندگى مى گویدم بدرود ننگ نشستن را چه باید نام کرد ـ اینجا که خاکستر خورشید عنوان مىکند خود را ـ به جزفرداى وهم آلود؟! خورشید عنوان مىکند خود را ـ به جزفرداى وهم آلود؟!
یوسفعلى میر شکاک
****
بیا موعود
نمى دانم چه خط زد قهر حق، پیشانى ما را دراین وادى به جز یوسف که داند چاره ى قحطى سجود و سر به زیر، موجب فیض سرافرازى ست به حال جسم خاکى، طفل اشک از چشم بیرون شد یقین کردیم از این مرداب راهى تا پناهى نیست بیا موعود! تا باطل کنى نادانى ما را
که اینک تیه،حیران است سرگردانى ما را عزیز مصر بخشاید مگر زندانى ما را به هم بر زد فراغ از بندگى سلطانى ما را همین یک نکته گربرکت دهددهقانى ما را بیا موعود! تا باطل کنى نادانى ما را بیا موعود! تا باطل کنى نادانى ما را
عبدالرضا موسوى
****
جمعه ى موعود
دست تو باز مىکند، پنجره هاى بسته را دوباره پاک کردم و به روى رف گذاشتم پنجره ، بیقرار تو! کوچه در انتظار تو! شب به سحر رسانده ام، دیده به ره نشانده ام این دل صاف،کم کمک،شده ست سطحى ازترک آه! شکسته تر مخواه، آیینه ى شکسته را!
هم تو سلام مىکنى،رهگذران خسته را آینه ى قدیمى غبار غم نشسته را تا که کند نثار تو، لاله ى دسته دسته را. گوش به زنگ مانده ام،جمعه عهد بسته را آه! شکسته تر مخواه، آیینه ى شکسته را! آه! شکسته تر مخواه، آیینه ى شکسته را!
سهیل محمودى
موسسه جهانی سبطین